

Symphony No. 8 in G Major, Op. 88: I. Allegro con brio
Carlos Païta

Symphony No. 8 in G Major, Op. 88: II. Adagio
Carlos Païta

Symphony No. 8 in G Major, Op. 88: III. Allegretto gracioso
Carlos Païta

Symphony No. 8 in G Major, Op. 88: IV. Allego
Carlos Païta

Symphony No. 9 in E Minor, Op. 95 "From the New World": I. Adagio, allegro molto
Carlos Païta

Symphony No. 9 in E Minor, Op. 95 "From the New World": II. Largo
Carlos Païta

Symphony No. 9 in E Minor, Op. 95 "From the New World": III. Molto vivace
Carlos Païta

Symphony No. 9 in E Minor, Op. 95 "From the New World": IV. Allegro con fuoco
Carlos Païta
دیدگاهها و نظرات شما درباره این آلبوم
سلام و عرض ادب خدمت شما دوست بزرگوار و فرهیختهام؛
پرسشتان درباره سمفونیهای گوستاو مالر، بیتردید از جمله موضوعاتیست که هم از نظر شنیداری و هم از منظر تحلیلی، جای تأمل بسیار دارد. آثار مالر با آن گستره احساسی، پیچیدگی ساختاری و ژرفای فلسفی، همواره بستری غنی برای گفتوگوهای موسیقایی بودهاند؛ و رهبران بسیاری در طول دههها به این آثار جان بخشیدهاند. انتخاب میان آنها نهتنها به دقت فنی، بلکه به نوع نگاه، تجربه شنیداری و حتی جهانبینی هر فرد وابسته است.
تحلیلهای دوست گرامیمان جناب کسری نیز همواره دقیق، پخته و خواندنیست. اگر ایشان نیز به این پرسش پاسخ دهند، بیتردید بر غنای بحث خواهد افزود و نگاهشان مکملی ارزشمند برای هر شنونده جدی خواهد بود. برای من، اگر بخواهم مانند ایشان بهصورت تخصصی و فنی وارد جزئیات شوم، بیاغراق باید مجالی فراتر از یک نوشته کوتاه یا مقاله و شاید نزدیک به یک رساله فراهم شود! چرا که نگاه من به مالر، هم از منظر ساختار و هم از حیث بیان درونی، روانشناختی و حتی هستیشناختی، گسترهای وسیع دارد.
البته با توجه به نوع دیدگاه و نگاه مان، تفاوتهایی در انتخاب رهبران و اجراها میان ما وجود دارد، که این اختلاف سلیقهها نهتنها طبیعی، بلکه مایه پویایی، تکامل و رشد در گفتوگوهای شنیداریست. همین تفاوتهاست که فضای موسیقایی را زنده و چندصدایی نگه میدارد.
بهزودی پاسخی مختصر از نگاه خود، بهصورت کلی، تقدیم خواهم کرد. امیدوارم آن را نیز در ادامه این گفتوگوی شنیداری بخوانید و نقد فرمایید.
با احترام و مهر فراوان.
اجرای پایتا از سمفونی شماره ی 9 (از دنیای نو) دورژاک اجرایی مسحور کننده و بس گیراست که از تفسیرهایی چون کوبلیک و برنشتاین جلوتر رفته و گوی میدان را از آنها را ربودیده.این اجرا ترکیبی است از دقت و وفاداری کوبلیک و شور و انرژی برنشتاین که البته با تکنیک ضبط خارق العاده ی آن به تفسیری بی نظیر و فراموش نشدنی مبدل شده.قبل از شنیدن این اجرا من چهار تفسیر از پارتیسیون این سمفونی را مرجع و شنیدنی می دانستم.به ترتیب زمانی:
همکاری لئونارد برنشتاین با ارکستر فیلارمونیک نیویورک از لیبل سونی
همکاری رافائل کوبلیک با ارکستر فیلارمونیک برلین از لیبل دویچه گرامافون
همکاری ریکاردو چایلی با ارکستر کنسرت گه بوا آمستردام هلند از لیبل دکا و
همکاری پاوو یروی با ارکستر فیلارمونیک رویال انگلستان از لیبل بریلیانت کلاسیک
اجرای برنشتاین نه اینکه از دقت و ظرافت برخوردار نیست و وفاداری خود را چه به آهنگساز و پارتیتور اثر ثابت نمی کند اما تمرکز اصلی اش بر احساسی است که قرار است لا به لای ثانیه های اجرایش به شنونده انتقال یابد و البته یکسری جاها هم مثل خیلی از رهبران ارکستر نتوانسته آن وفاداری ای که انتظار می رود را فراهم کند نمونه اش کرشندو و دکرشندوی شروع تم اول موومان آغازین سمفونی که از زبان هورن بیان می شود که در اکثر اجراها به شنونده انتقال نمی یابد و درست اجرا نمی شود در حالیکه بسیار مهم است و ما آن را در دو تفسیر کوبلیک و پایتا می بینیم.ضبط کوبلیک از وفاداری بسیار بالا و خاصی به پارتیتور سمفونی برخوردار است اما نگاه تراژیکی رهبر ارکستر به اثر داشته که خیلی کم می تواند با اثر در ارتباط باشد اما غالب سمفونی را صحنه هایی پر انرژی و درخشان شکل می دهد که نیاز به یک رهبری بسیار پویا دارد.(البته رهبر ارکستر نباید هم غرق در احساس و این مسائل شود.)
چایلی از این سمفونی بنایی نسبتا مستحکم می آفریند و اجرایی بس قابل قبول و مطبوع از هر نظر ارائه می دهد اما متاسفانه که ضبط بس بد و ضعیفی از نظر ولوم دارد و در آخر پاوو یروی که شاعرانگی - دقت و وضوح و احساس اجرایش آدمی را مسحور و زنده نگه می دارد.نوازندگان هر چهار ارکستر از خود نمایشی تاریخی به جا گذاشته اند و تکنیک ضبط به جز اجرای چایلی در سه تای دیگر بسیار شنیدنی است اما همه ی اینها چیزهایی کم داشت.
من دوست نداشتم موومان اول که بعد از مقدمه اش آلگرو مولتو است یعنی تند بسیار را با سنگینی و تامل که در تفسیر کوبلیک مشاهده می شود بشنوم و در عین حال انتظار نداشتم که از ظرافت های اثر اجرا بکاهد.علاقه مند بودم موومان سوم که اسکرتسو است را با همان تمپویی که برنشتاین انتخاب کرده و درست آن هم به نظر من همان است گوش دهم و در موومان چهارم با شکوه و عظمت ارکستر روبرو شوم.(علی الخصوص دو دقیقه ی ابتدایی موومان که نوای بادی برنجی ها نباید سرکوب شود و تا حدی که می توانند باید بانگ آزادی خود را سر دهند.) و در کنار همه ی اینها حس نوستالژیک و آرامش بخشی از موومان دوم اثر به گوشم برسد.همه ی اینها را در تفسیر ستودنی کارلوس پایتا فقید رهبر ارکستری که بزرگی تفسیرهایش درک نشد و آنچنان که حقش بود نتوانست چون رهبران بزرگ ارکستر دیگر شناخته شود.رعایت دقیق تمپو - حس و هیجان وصف نشدنی - رهبری بی عیب و توجه به تمام لایه های ظریف اثر و در عین حال نوازندگی سرحال و شاداب ارکستر فیلارمونیک انگلستان که به نظر من حرفه ای ترین ارکستر جهان است و تکنیک ضبط فراگیر و مجذوب کننده همه از ویژگی های مثبت این اجراست.
بزودی در ارتباط با تفسیر او از دو سمفونی دیگر دورژاک یعنی سمفونی های شماره ی 7 و 8 صحبت خواهم کرد.
درود بر دوست نکتهسنج و گرامی؛ دانش و حساسیت شنیداری شما، همراه با ترکیب نگاه فنی و لحن شاعرانه، خواننده را بیدرنگ به عمق شنیدن میکشاند. نوشتههای شما، چه در تحلیل آثار شوستاکوویچ و دورژاک و چه در بررسی اجراها، ترکیبی شایسته از وقار علمی و شور عاشقانه نسبت به موسیقی ارائه میدهند که هم خواننده تخصصی و هم شنونده مشتاق را با خود همراه میسازند. استمرار این مسیر قطعاً به غنای نقد موسیقایی خواهد افزود و شایسته تشویق و نشر گسترده است.
در این چارچوب، شایسته است اجراهای کارلوس پایتا را نیز با دقت و اهتمام بررسی کنیم. پایتا که کمتر شناخته شده و تا حدی مهجور مانده، رهبری است که در تلاقی وفاداری عمیق به پارتیتور و نیروی دراماتیک لحظه تعادلی دقیق برقرار میکند. تفسیرهای او عموماً پررنگ، روایتمحور و رنگآمیز هستند و از ترکیب دقت فنی و الهامات لحظهای، خوانشی ماندگار و گیرا پدید میآورند. هرچند یافتن ضبطهای او گاهی دشوار است، اما آثار شاخصی از خود برجای گذاشته که شایسته توجه شنوندگان کنجکاو است.
از نظر من در تفسیر آثار دورژاک، رافائل کوبلیک و کارل آنچرل از رهبران برجستهاند و در کنار ایشان پایتا نیز اجراهایی بس عمیق و زیبا عرضه کرده است. آنچه در نوشتههای شما برجسته میشود، تأکید بر نسبت دقیق (دقت و هیجان) است؛ نسبتی که در بهترین اجراها همواره عامل تمایز و ماندگاری است و پایتا در آثار خود همین نسبت را بهخوبی رعایت میکند.
علاوه بر سمفونیهای دورژاک، دو اجرای شاخص پایتا که شایسته توجهاند عبارتاند از برداشت او از سمفونی شماره هشت بروکنر و خوانش او از تصاویر نمایشگاه موسورگسکی. در بروکنر، پایتا میان حماسه مطلق و حرکت درونی موومانها تعادلی هوشمندانه برقرار میسازد؛ تمپوهای انتخابی او اجازه میدهند اوجها با اقتدار بروز یابند و در عین حال جریان درونی فرم حفظ شود. برجستگی بخشهای بم و بادیهای برنجی، کنترل دقیق و پرداخت لایهلایه به بافت ارکستری این ضبط را برای شنوندگانی که تفسیری پرانرژی و همزمان متعهد به ساختار میجویند، بسیار جذاب میکند.
خوانش پایتا از تصاویر نمایشگاه موسورگسکی نیز نمایانگر همان روح روایتمحور و رنگآمیزی دقیق است؛ او هر تابلو را چون صحنهای صوتی میسازد، شفافیت ملودیها و تضادهای رنگی را پاس میدارد و از امکانات ارکستر برای خلق مناظری بدیع بهره میگیرد. کیفیت ضبط و همراهی ارکستر در هر دو مورد نقش تعیینکنندهای در کامیابی تفسیر دارد و پایتا را بهعنوان رهبری معرفی میکند که از ترکیب دقت و هیجان، خوانشی ماندگار و گیرا پدید میآورد.
بار دیگر تبریک میگویم به شما برای این نوشتههای پخته و پرمایه؛ انتشار چنین تحلیلهایی در معرفی اجراهای مهجور و در ارتقای فرهنگ شنیداری ما نقش بسزایی دارد. مشتاق خواندن تحلیلهای بعدیتان هستم.